تبليغاتX
قانون عشق
این وبلاگ در مورد شاعر حماسه و غزل نصرالله مردانی می باشد
 

صبح کازرون ساعت ۹:۳۰ تالار دانشگاه آزاد

بعد از ظهر ساعت ۲۱ در کنارآرامگاه      

باز کبوتر دلم پر زده در هوای تو
می کشدم زهر طرف جاذبه ی وفای تو
در سفری دوباره ام سوخته چون ستاره ام
آه که آتش درون شعله زد از نوای تو
گر چه جوان دویده ام پیر به تو رسیده ام
تا به کجا کشد مرا غربت ماجرای تو
ساز دل شکسته ام مویه زداغ می کند
بغض زمان گرفته از کریه ی بی صدای تو
در شب بی خروش من چنگ غریب عشق کو
تا به نوای غم زند نغمه ی آشنای تو
بر سر سجده گاه دل سوخته جان نشسته ام
تا دم آخرین نفس بر لب من دعای تو
قصه ی نا تمام دل با تو تمام می شود
شاخه ی سبز آرزو گل دهد از صفای تو
دست خیالی خرد خوشه ی گل سبد سبد
چیده زباغ آسمان شب همه شب برای تو
عطر ترانه های تر شعر نگفته ی سحر
داشت نسیم خوش خبر از گل گفته های تو
ای همه آرزوی من خوب فرشته خوی من
شاخ بهشتی غزل ریخته گل به پای تو
«من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان
قال و مقال عالمی می کشم از برای تو»
نصراله مردانی «ناصر»

 

گزارش کامل کنگره را می توانید در آدرس زیر بخوانید:

                                           http://roozebaran.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 0:50  توسط مهدی مردانی  | 

 

        

 

 

به طاق آسمان امشب گل اختر نمی تابد

بنات النعش اکبر بر سر اصغر نمی تابد

به شام کربلا افتاده  در دریای شب ماهی

که هرگز آفتابی این چنین دیگر نمی تابد

به دنبال کدامین پیکر صد پاره می گردد

که از گودال خون خورشید بی سر در نمی تابد

به پهنای فلک بعد از تو ای ماه بنی هاشم

چراغ مهر دیگر تا قیامت بر نمی تابد

فرات مهربانی تشنه لبهای عطشانت

تو آن دریای ایثاری که در باور نمی تابد

کنار شط  خون  دستی  و مشکی  پاره می گردد

که عباس دلاور از برادر سر نمی تابد

علمداری که بر دوشش علم بی دست می ماند

عطش اشکی به رخسارش  زچشم تر نمی تابد

زخاک تیره هفتاد و دو کوکب آسمانی شد

که بر بام جهان نوری از این برتر نمی تابد

۲۵/۱۱/۱۳۶۹

به آستان ماه بنی هاشم

 

یک محرم گذشت و حالا باز هم  یک محرم دیگر  آمد ، نمی شود که محرمی بیاید و برود و ما یکی از غزل های او را  به یاد نیاوریم و زمزمه نکنیم پس باز هم                                                       

می خوانیم و زمزمه می کنیم غزلی از او... از مردانی که هیچ وقت مولای خود را فراموش نکرد و ما هم با اشعار او مرثیه سرای حسین(ع) می شویم.                                                                             

در چند پست اخیر مطالبی درباره "من" های مردانی در چهار دوره شعری او نوشتیم  و تصمیم بر این است که به یاری خداوند در آینده با مطالبی باز هم درباره شعر و زبان مردانی  ادامه دهیم و البته اینبار از  زاویه ای جدید و نگاهی تازه به اشعار وی ...                                                                                                     

امروز که تصمیم بر بروز کردن وبلاگ با یکی از غزل های او درباره حسین(ع) بود در یکی از ویژه نامه هایی که درباره زنده یاد چاپ شده بود به مطلبی بر خوردم در ویژه نامه" آفرین رو شنان" آقای محسن مومنی  خاطره ای را نوشته بودند که تا به حال متوجه آن نشده بودم:                                                   

در یکی از روز های تابستان امسال با مرحوم دکتر سید حسن حسینی در حوزه هنری برای برگزاری جلسات بیدل شناسی قرار داشتیم.                                                                      

با احتیاط گفتم: اطلاع دارید آقای مردانی بیمارند. اشک در چشمان او جوشید  و با درد گفت : یعنی نصرالله  هم می خواهد برود ؟ نه خدا آن روز را نیاورد ! هنوز ادبیات انقلاب به او نیاز داردو...          

به عیادت استاد که رفتیم ،سلام آقای حسینی را به او رساندم.چشمانش درخشید و گفت:"سلامش را می خواهم چکار،دلم برای خودش تنگ شده ، به سید بگو بیاید دیدنم."                                       

اتفاقا آقای حسینی هم با چند روز تاخیر به اتفاق تعدادی از دوستان رفتند بیمارستان و از قضا دیدارشان هم خیلی طول کشیده بود. یکی از همراهان می گفت:آقای مردانی گفت"برای مردن آماده ام  اما تنها یک آرزو دارم و می ترسم بمیرم و غصه اش در دلم بماند و آن هم آرزوی زیارت کربلا است"           

آقای حسینی گفته بود:"نصرالله تو دیگه چرا غصه می خوری؟ بابا تو که در شعرهایت بارها به زیارت کربلا رفته ای ؟ و دیگران را هم با خودت برده ای! "

شهریور ماه قسمت شد به اتفاق رضا امیر خانی و سید علی کاشفی خوانساری به کربلا رفتیم. و قتی برگشتیم دکتر محسن پرویز گفت حتما به آقای مردانی سر بزن، اما من تعلل کردم.مدتی گذشت تا این که به اتفاق رئیس  و تعدادی از مسوولان  حوزه هنری  به منزلش رفتیم . استاد گفت فلانی زیارتتان قبول باشد و گریست .آرام  که گرفت گفت " منتهای آرزوی من  این است که به کربلا مشرف شوم ، اما می ترسم بمیرم و این داغ در دلم بماند" غزلی را خواند که برای حضرت سید الشهدا سروده بود و آرزو داشت در کنار ضریحش بخواند . در همان جلسه آقای بنیانیان یکی از معاونانش را مامور کرد  برنامه سفر او به کربلا را ترتیب دهد .زمینه که مهیا شد پزشکان اجازه نداند . اما  پزشک چکاره  است! وقتی در ایام پس از  عاشورا اعلام شد  و خبر گزاری ها اعلام کرده اند حال استاد مردانی و خیم است و پزشکان از ماندنش  قطع امید کرده اند ، ما دیگر برای آن نکو داشت کذایی تلاش نمی کردیم ، بلکه من به حرف آن کارگردان جوانی که می اندیشیدم  که مدت ها پیش دریافته بود آقای مردانی به آن مراسم نخواهد رسید.در انتظار شنیدن آن خبری بودیم که ماها بود هراس شنیدن ش را  داشتیم...  

 

هر جا نواخت چنگ محبت نوای دل

آهنگ نی نوا زنوا می برد مرا

روحشان شاد و یادشان گرامی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 0:50  توسط مهدی مردانی  | 

 

عشق می گوید

دارم از سر منزل هستی عبوری دورتر

رفته ام تا نا کجا آباد دوری دور تر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 14:53  توسط مهدی مردانی  | 

 

ما راز سر به مهر یک آغاز مبهمیم

یعنی در این سراچه ی بازیچه, آدمیم

شاید به شیب دره ی این جنگل سترگ

ما سایه ای ز شاخه ی یک بید در همیم

بر پرتگاه صخره ی صحرای نیستی

گویا که ما نتیجه ی لبخند یک دمیم

چون نقطه کوچکیم به پر گار روزگار

اما برون زدایره ی هر دو عالمیم

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 21:31  توسط مهدی مردانی  | 

 

سیاووش نسیم

رقص گل دوش چنان برد زسر هوش نسیم

که دریده ست در این معرکه تن پوش نسیم

به زیارتگه خا ک آمده زوار بهار

تنگه دهکده آکنده ز چاووش نسیم

بارد از مزرعه ابر بهاران باران

آید آواز گل از بیشه مغشوش نسیم

خفته در دره انبوه علف سایه کوه

می چرد آهوی مهتاب در آغوش نسیم

تا زگلدسته خورشید پرد هد هد  نور

مرتع باز افق پر شود از جوش نسیم

باد آواره شتابان رود از کوچه صبح

گیسوی شاخه فرو ریخته بر دوش نسیم

لیلی آب سحر گفت به مجنون درخت

چیست افسانه نجوای تو در گوش نشیم

گفت ای یار جهان مظلمه گاهی کهن است

ریخت سودابه گل خون سیاووش نسیم

                                                                              14/2/57

 

در ادامه تقسیم آثار مردانی به چهار دوره, به دوره دوم می رسیم,مردانی به گواه تاریخ سرایش شعرهایش در دوره ی دوم کارنامه ی شعری ..........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:7  توسط مهدی مردانی  | 

 

آثار مردانی را می توان به چهار دوره تقسیم کرد:

)اوسط دهه ی چهل تا اواسط دهه ی پنجاه1

)اواسط دهه ی پنجاه تا شکل گیری انقلاب2

)پیروزی انقلاب تا پایان جنگ3

)پایان جنگ تا پایان زندگی شاعر4

در دوره ی اول با "من "ی روبروییم که در حال تجربه ی شاعرانه ی فردی است و با "تو"ی ازلی – ابد ی به مغازله مشغول است. مغازله ای که گاه ,با واژه های نرم , روان و عاطفی, به تغزل های لطیف غزلسرایان نامی آن روزگار پهلو می زند.

در پست های بعدی  به"  من و تو "های مردانی در دوره های بعد اشاره می شود, در این جا یک غزل  که می توان گفت از آثار دوره اول مردانی می باشند, برای مثال آورده می شود.

 

قاب خاطره

تو جاودانه ترین قصه کتاب منی

زلال چشمه جوشان شعر ناب منی

به عمق جلگه خاموش بی کرانه شب

طلوع خوشه رنگین ماهتاب منی

به باغ آیینه بر جاده های روشن آب

عبور قافله عطر ها به خواب منی

به روی موج افقها درون قایق نور

عروس ساحل دریای آفتاب منی

سبک سوار نسیم آمدی سحر گاهان

به پای خرمن گل چشمه گلاب منی

به حجم سبز گمان چون خیال می گذری

به پای خرمن گل عمر پر شتاب منی

درنگ رود نگاهی به چشم ثانیه ها

به قاب خاطره تصویری از شباب منی

چه با شکوه ز آفاق عشق می ایی

به شب ترین یلدا گل شهاب منی

                                                17/11/54

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 1:14  توسط مهدی مردانی  | 
 

 به نام چاشني  بخش زبان ها

 

اين سيل لحظه ها كه زجا مي برد مرا

از هر چه هست و نيست جدا مي برد مرا

رودي كه از ازل به ابد مي كشد زمان

برای ادامه مطلب اینجا کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 21:2  توسط مهدی مردانی  | 

 

 

اخبار برگزاري دومين كنگره سراسري ستيغ سخن

 

كنگره سراسري ستيغ سخن به مناسبت زنده ياد استاد نصراله مرداني كه.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:14  توسط مهدی مردانی  | 

 

ميدان عطش

 

بخوان حماسه خونين كربلا با ما                       كه شد بسيط زمين جمله هم صدا با

سر بريده به ميدان عشق مي گويد                  حديث خون شهيدان نينوا با ما

 

نام حسين و كربلا كه مي آمد,اشك ..... 

 

 

 

 میدان عطش با صدای استاد مردانی در روزهای آخر حیات 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 16:16  توسط مهدی مردانی  | 

من آن ستاره شب سوز بي سر آغازم     كه در مدار زمين نيست جاي پروازم

حصار خاكي تن بشكنم اگر روزي           ز بام عرش بر آيد طنين آوازم

نصرالله مرداني ، در يکي از شهرهاي جنوب غربي ايران ، در شهر سبز کازرون متولد شد . مادر او سيده فاطمه و پدرش حاج عوض  ( که افتخار مي کرد سال ها مؤذن مسجد بوده است ) ، براي اولين بار با گريه ي کودکانه اش به شادي نشستند ، شايد آن ها هيچ گاه فکر نمي کردند ،  نامي را که براي فرزندشان انتخاب مي کنند ، در نگاه زمان جاودانه شود . برق چشم ها و نگاه اين کودک که او را در ميان خانواده اش «ناصر» خطاب مي کردند ، از همان دوران کودکي به گونه اي متفاوت بود . انگاربه دنياي اطراف خود طور ديگري مي نگريست و همه چيز ، حتي گذر ثانيه ها را موزون و آهنگين مي ديد .

پدر و عموي نصرالله که بسيار به شعر علاقه داشتند ، به همراه تعدادي از فاميل ها و آشنايان در شب هاي زمستان گرد هم جمع مي شدند و در اطراف آتش ،  زير آسماني پر از ستاره تا صبح به خواندن اشعار شور انگيز حافظ و شاهنامه ي فردوسي مي پرداختند .

بارها پدرش از او که کوچک ترين عضو جمع بود ، مي خواست تا در آن موقع شب ، محفل شاعرانه ي آن ها را ترک  کند و به رختخوابش برگردد. اما جاذبه اي عجيب در شعر، او را به سوي خود مي کشيد و خواب را از چشمانش مي ربود . روح و روان کودک مستعد کازروني در همان زمان با غزليات سکر آور حافظ و شاهنامه ي وزين و سراسر حماسي فردوسي مأنوس شد و شايد از همان زمان بود که براي نخستين بار حماسه و غزل در ذهنش پيوند خورد . فضاي ساده و بي تکلف و در عين حال آميخته با شعر و پر حرارت دوران کودکي نصرالله ، چنان براي او لذت بخش و دوست داشتني بود  که هميشه ، آن زمان را بهترين دوران عمر خويش مي دانست . آغاز دوران تحصيل او  با ورود به مکتب پولادي آغاز شد . اولين تلألو شعرکودکانه اش ؛ در کلاس چهارم دبستان بود که خاطره ي آن روز در ذهن همکلاسي هايش باقي مانده است . ماجرا از اين قرار بود که دو نفر از همکلاسي هاي او با هم درگيري پيدا مي کنند . فرداي آن روز پدر يکي از آن ها به مدرسه مي آيد و در فاصله اي که هنوز معلم وارد کلاس نشده بود ، باعصبانيت در کلاس را باز مي کند و فرزندش را داخل کلاس مي اندازد . نفس هاي بچه هاي کلاس در سينه حبس و سکوت مطلق در کلاس برقرار شده بود . در اين هنگام ، استعداد نهاني که از مدت ها پيش در نصرالله وجود داشت و به دنبال زمان مناسبي براي شکوفايي    مي گشت ، فرصت را غنيمت شمرد و چشمه ي جوشان شعر از اعماق وجودش جوشيد و بر زبانش جاري گشت :

نبود معلم تو کلاس

کلاس بود پر زهراس

خرسي اومد دم کلاس

قدش دو متر و کله تاس

مثل غولک با دست راس

داد هل به در کلاس

خلاصه کس نبود حواس

که ببيند اين خرس چه بلاس

واي هراس ، واي هراس

از اين خرس کله تاس

ناصر که کرده بود هراس

ظهر خورده بود ترشي و ماس

اين شعر سکوت فضاي کلاس را شکست و ...

 

برای ادامه مطلب اينجا کليک کنيد

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 2:14  توسط مهدی مردانی  |