قانون عشق و شور تماشایی وجود/تا چشمه زلال شفا می برد مرا

من آن ستاره شب سوز بي سر آغازم     كه در مدار زمين نيست جاي پروازم

حصار خاكي تن بشكنم اگر روزي           ز بام عرش بر آيد طنين آوازم

نصرالله مرداني ، در يکي از شهرهاي جنوب غربي ايران ، در شهر سبز کازرون متولد شد . مادر او سيده فاطمه و پدرش حاج عوض  ( که افتخار مي کرد سال ها مؤذن مسجد بوده است ) ، براي اولين بار با گريه ي کودکانه اش به شادي نشستند ، شايد آن ها هيچ گاه فکر نمي کردند ،  نامي را که براي فرزندشان انتخاب مي کنند ، در نگاه زمان جاودانه شود . برق چشم ها و نگاه اين کودک که او را در ميان خانواده اش «ناصر» خطاب مي کردند ، از همان دوران کودکي به گونه اي متفاوت بود . انگاربه دنياي اطراف خود طور ديگري مي نگريست و همه چيز ، حتي گذر ثانيه ها را موزون و آهنگين مي ديد . پدر و عموي نصرالله که بسيار به شعر علاقه داشتند ، به همراه تعدادي از فاميل ها و آشنايان در شب هاي زمستان گرد هم جمع مي شدند و در اطراف آتش ،  زير آسماني پر از ستاره تا صبح به خواندن اشعار شور انگيز حافظ و شاهنامه ي فردوسي مي پرداختند . بارها پدرش از او که کوچک ترين عضو جمع بود ، مي خواست تا در آن موقع شب ، محفل شاعرانه ي آن ها را ترک  کند و به رختخوابش برگردد. اما جاذبه اي عجيب در شعر، او را به سوي خود مي کشيد و خواب را از چشمانش مي ربود . روح و روان کودک مستعد کازروني در همان زمان با غزليات سکر آور حافظ و شاهنامه ي وزين و سراسر حماسي فردوسي مأنوس شد و شايد از همان زمان بود که براي نخستين بار حماسه و غزل در ذهنش پيوند خورد . فضاي ساده و بي تکلف و در عين حال آميخته با شعر و پر حرارت دوران کودکي نصرالله ، چنان براي او لذت بخش و دوست داشتني بود  که هميشه ، آن زمان را بهترين دوران عمر خويش مي دانست . آغاز دوران تحصيل او  با ورود به مکتب پولادي آغاز شد . اولين تلألو شعرکودکانه اش ؛ در کلاس چهارم دبستان بود که خاطره ي آن روز در ذهن همکلاسي هايش باقي مانده است . ماجرا از اين قرار بود که دو نفر از همکلاسي هاي او با هم درگيري پيدا مي کنند . فرداي آن روز پدر يکي از آن ها به مدرسه مي آيد و در فاصله اي که هنوز معلم وارد کلاس نشده بود ، باعصبانيت در کلاس را باز مي کند و فرزندش را داخل کلاس مي اندازد . نفس هاي بچه هاي کلاس در سينه حبس و سکوت مطلق در کلاس برقرار شده بود . در اين هنگام ، استعداد نهاني که از مدت ها پيش در نصرالله وجود داشت و به دنبال زمان مناسبي براي شکوفايي    مي گشت ، فرصت را غنيمت شمرد و چشمه ي جوشان شعر از اعماق وجودش جوشيد و بر زبانش جاري گشت : نبود معلم تو کلاس کلاس بود پر زهراس خرسي اومد دم کلاس قدش دو متر و کله تاس مثل غولک با دست راس داد هل به در کلاس خلاصه کس نبود حواس که ببيند اين خرس چه بلاس واي هراس ، واي هراس از اين خرس کله تاس ناصر که کرده بود هراس ظهر خورده بود ترشي و ماس اين شعر سکوت فضاي کلاس را شکست و ...   برای ادامه مطلب اينجا کليک کنيد  

من آن ستاره شب سوز بي سر آغازم     كه در مدار زمين نيست جاي پروازم

حصار خاكي تن بشكنم اگر روزي           ز بام عرش بر آيد طنين آوازم

نصرالله مرداني ، در يکي از شهرهاي جنوب غربي ايران ، در شهر سبز کازرون متولد شد . مادر او سيده فاطمه و پدرش حاج عوض  ( که افتخار مي کرد سال ها مؤذن مسجد بوده است ) ، براي اولين بار با گريه ي کودکانه اش به شادي نشستند ، شايد آن ها هيچ گاه فکر نمي کردند ،  نامي را که براي فرزندشان انتخاب مي کنند ، در نگاه زمان جاودانه شود . برق چشم ها و نگاه اين کودک که او را در ميان خانواده اش «ناصر» خطاب مي کردند ، از همان دوران کودکي به گونه اي متفاوت بود . انگاربه دنياي اطراف خود طور ديگري مي نگريست و همه چيز ، حتي گذر ثانيه ها را موزون و آهنگين مي ديد . پدر و عموي نصرالله که بسيار به شعر علاقه داشتند ، به همراه تعدادي از فاميل ها و آشنايان در شب هاي زمستان گرد هم جمع مي شدند و در اطراف آتش ،  زير آسماني پر از ستاره تا صبح به خواندن اشعار شور انگيز حافظ و شاهنامه ي فردوسي مي پرداختند . بارها پدرش از او که کوچک ترين عضو جمع بود ، مي خواست تا در آن موقع شب ، محفل شاعرانه ي آن ها را ترک  کند و به رختخوابش برگردد. اما جاذبه اي عجيب در شعر، او را به سوي خود مي کشيد و خواب را از چشمانش مي ربود . روح و روان کودک مستعد کازروني در همان زمان با غزليات سکر آور حافظ و شاهنامه ي وزين و سراسر حماسي فردوسي مأنوس شد و شايد از همان زمان بود که براي نخستين بار حماسه و غزل در ذهنش پيوند خورد . فضاي ساده و بي تکلف و در عين حال آميخته با شعر و پر حرارت دوران کودکي نصرالله ، چنان براي او لذت بخش و دوست داشتني بود  که هميشه ، آن زمان را بهترين دوران عمر خويش مي دانست . آغاز دوران تحصيل او  با ورود به مکتب پولادي آغاز شد . اولين تلألو شعرکودکانه اش ؛ در کلاس چهارم دبستان بود که خاطره ي آن روز در ذهن همکلاسي هايش باقي مانده است . ماجرا از اين قرار بود که دو نفر از همکلاسي هاي او با هم درگيري پيدا مي کنند . فرداي آن روز پدر يکي از آن ها به مدرسه مي آيد و در فاصله اي که هنوز معلم وارد کلاس نشده بود ، باعصبانيت در کلاس را باز مي کند و فرزندش را داخل کلاس مي اندازد . نفس هاي بچه هاي کلاس در سينه حبس و سکوت مطلق در کلاس برقرار شده بود . در اين هنگام ، استعداد نهاني که از مدت ها پيش در نصرالله وجود داشت و به دنبال زمان مناسبي براي شکوفايي    مي گشت ، فرصت را غنيمت شمرد و چشمه ي جوشان شعر از اعماق وجودش جوشيد و بر زبانش جاري گشت : نبود معلم تو کلاس کلاس بود پر زهراس خرسي اومد دم کلاس قدش دو متر و کله تاس مثل غولک با دست راس داد هل به در کلاس خلاصه کس نبود حواس که ببيند اين خرس چه بلاس واي هراس ، واي هراس از اين خرس کله تاس ناصر که کرده بود هراس ظهر خورده بود ترشي و ماس اين شعر سکوت فضاي کلاس را شکست و همکلاسي هايش را به شدت به خنده انداخت . مدير و معلم هاي مدرسه نيز ، که بعداً آن را از زبان نصرالله شنيدند ، نتوانستند حتي در حضور شاگردان جلوي خنده خود را بگيرند . دوران کودکي نصرالله پر از اشعار کودکانه و طنز است . اگر مي توانستيم ، کتاب هاي دوران ابتدايي او را ببينيم ، در صفحه ي اول آن نوشته شده : هر آن کس که دزدي کند  اين کتاب          به روز  قيامت  ببيند  عذاب او در طبيعت زيباي زادگاهش پرورش يافت و چنان با دشت ها ، تپه ها ، نرگس زارها ، چشمه هاي زلال ، درياچه ي آب شيرين و حتي آفتاب گرم اين شهر مأنوس شده بود که کاملاً مي توان حضور آن ها را در اشعارش احساس کرد . اولين شعر که توسط نصرالله مرداني به صورت جدي سروده شد و در يکي از مجلات آن روز چاپ گرديد ، مربوط به دوران نوجواني او مي باشد که براي امام زمان سروده شده بود و با اين مطلع آغاز مي شود : آن که پنهان از نظرها عارض زيباي اوست                    رونق کون و مکان از گوهر والاي اوست نصرالله  اين شعر را براي يکي از اساتيد خود که بسياربه شعر علاقه مند بود و با زبان هاي شعر آشنايي کامل داشت ، خواند . او با شنيدن اين شعر که از زبان يک نوجوان سروده شده بود ، با تعجب گفت : اين شعر انسان را به ياد اشعار حافظ مي اندازد . با اينکه وي از گفتن اين حرف قصد تشويق نصرالله را داشت ، اما او را به فکر فرو برد که اگر اين شعر تداعي کننده ي شعر حافظ است ، پس من در اين ميان چه نقشي داشته ام و شايد اين شعر مانند يک کپي برداري از شعر حافظ باشد . از آن زمان به بعد وي هميشه به دنبال نوآوري و به وجود آوردن ترکيب هاي تازه در شعر بود . پس از اتمام دوره ي سربازي ، در سال 1349 در بانک ملي مشغول به کار گشت و هميشه مقدار زيادي از درآمد خود را صرف خريدن کتاب هاي مختلف به خصوص کتاب هاي ادبي مي کرد . بسياري اوقات با کتاب به خواب مي رفت و با کتاب از خواب بيدار مي شد . در سال 1352 نصرالله مرداني ، با دختر عمه ي خود که دانشجوي تربيت معلم شيراز بود ، ازدواج کرد که ثمره ي اين ازدواج چهار فرزند دختر و يک فرزند پسربود . با تولد « بهاره » بهار زندگي اش آغاز شد و عاشقانه سرود :                       بهاره دختر دردانه ي من چراغ تابناک خانه ي من زهم تا غنچه ي لب مي گشايي گل افشان مي کني کاشانه ي من با آغاز زمزمه هاي آزادي خواهي و اسلام طلبي و شعله ور شدن انقلاب ، بسياري از اشعار مرداني که روحيه ي مذهبي و آزاد انديشي بر آن حاکم بود ، در سال هاي 52 تا 57 حال و هواي سياسي گرفت . در بسياري از اشعارش فضاي هول و وحشت و خفقان حاکم بر جامعه ي آن روز را به تصوير مي کشيد : با هجوم هولبار تيرگي در شام وحشت آيد از صحراي ظلمت گرگ خون آشام وحشت با پيروزي انقلاب اسلامي و پس از آن با شروع جنگ تحميلي و آغاز دفاع مقدس ، نصرالله مرداني ، حضور چشمگيري در عرصه ي مطبوعات و رسانه ها پيدا کرد . وي با اشعار آتشناک و حماسي خود روح شجاعت و تهور را در جان رزمندگان اسلام مي دميد.             مرداني در سايه ي انقلاب و در سايه ي رهبري روح خدا شکوفا شد و حماسي ترين اشعار ماندگار اين عصر را سرود . در همه ي عرصه هاي انقلاب هميشه در خط اول جبهه ي فرهنگي قرار داشت و اشعار وي آيينه ي تمام نماي آرمان هاي انقلاب و شهيدان به شمار مي رفت. وي با حضور فعال در جبهه ها و اجراي برنامه هاي شعر خواني ، رزمندگان را به مقاومت و ايستادگي در برابر دشمن تشويق مي کرد . وي تنها راوي جبهه هاي جنگ نبود ، بلکه به همراه فرزندان برومند ايران از شرف و حيثيت ملي دفاع مي کرد . مرداني در برهه اي از زمان که اشعار انقلاب به سمت شعار گونگي و تهي شدن از تشبيهات و استعاره هاي شاعرانه پيش مي رفت ، به ياري ادبيات انقلاب شتافت و با ترکيب سازي و نو آوري هاي خود افق هاي تازه اي را به روي شاعران ديگر گشود . اشعار وي گاهي آن قدر سرشار از تصاوير بکر و شگفت بود که هنوز تجسم يک تصوير در ذهن ، تمام نشده ، تصوير ديگري در پيش رو قرار مي گرفت . اين سبک شعري وي شاعران بسياري را به دنبال خود کشاند . به طوري که جاي پاي ترکيبات و تصويرهاي زيباي او را مي توان در غزل هاي ديگران تعقيب کرد . او آميزه اي از لطافت و استقامت بود و به همين دليل توانست حماسه و غزل را که همواره در دو نقطه ي متضاد و مقابل هم قرار داشتند ، با هم در آميزد .  با توجه به علاقه ي گذشته هاي دوراو به فردوسي و حافظ ،با الهام از اين دو ،  پيوندي بين حماسه و غزل به وجود آورد . وي دفاع مقدس را مانند اشعارش ترکيبي از حماسه و عشق مي دانست و عقيده داشت که براي سخن گفتن در مورد آن نيز بايد از زبان خاص خودش استفاده کرد که کشف اين زبان از دستاوردهاي ديگر مرداني بود. وي سبک نويني در شعر فارسي به وجود آورد و به همراه چند تن از شاعران متعهد و آرمان گرا ، نخستين محورهاي شبکه ي ذهني- زباني شعر انقلاب را پي ريزي کرد. او نو بودن را در ذات شعر جست و جو مي کرد و به همين خاطر به قالب هاي کلاسيک و کهن شعر فارسي وفادار ماند. در حالي که ترکيب ها ونو آوري هاي کم نظيرش قالب هاي کهن را سرشار از طراوت و تازگي مي ساخت . وي اولين مجموعه ي شعري خود را با نام « قيام نور » در سال 1360 توسط انتشارات حوزه هنري به چاپ رساند و اين کتاب با اين که در فاصله کوتاهي به چاپ دوم رسيد ، پس از دو ماه ناياب شد . او در سال 1364 دومين مجموعه شعري خود را با عنوان « خون نامه ي خاک» که در بر گيرنده اشعار سال هاي 1360 تا 1364 است، به چاپ رساند .اين کتاب به عنوان کتاب بر گزيده سال معرفي گرديد و مورد تقدير قرار گرفت . نصرالله مرداني را بايد شاعر شهيدان ناميد . زيرا نه تنها در ايام انقلاب و دفاع مقدس براي شهيدان شعر مي سرود و در محافل ، کنگره ها و يادواره هاي شهدا با افتخار شرکت مي کرد ، بلکه به گردآوري و سامان بخشي و نشر اشعار شهيدان مي پرداخت که حاصل اين زحمات در کتاب شهيدان شاعر چاپ و منتشر شده است . گردآوري منتخب اشعار مربوط به شهيدان در کتابي تحت عنوان منظومه ي شهادت نيز گام بلند و ارزنده ي ديگري در اين راستا مي باشد . او علاوه بر حضور فعال در عرصه ي ادبيات دفاع مقدس و اعتلاي وجوه ارزشي آن ، خدمات فرهنگي و اجتماعي چشم گيري داشته است . خانه ي ساده و محقر او به مدت 10 سال در سالروز وفات علامه طباطبايي پذيراي جمع کثيري از شاعران ، اديبان و فرهنگ دوستان بود . با وجود آن که آذربايجاني نبود و امکانات زيادي در اختيار نداشت ، اين برنامه را با شکوه و عظمت بسيار در کازرون برگزار کرد که باز تاب گسترده اي نيز داشت و سر آن جام برگزاري اين کنگره ، به درخواست مسؤولين فرهنگي آذربايجان به زادگاه علامه طباطبايي انتقال يافت . از ديگر فعاليت هاي وي ، تأسيس انجمن ادبي شاعران انقلاب اسلامي در سال 62 در شيراز بود که اين نهاد فرهنگي هنوز هم به فعاليت خود ادامه مي دهد . استاد مرداني به تاريخ ادبيات ايران احاطه ي کامل داشت و هميشه جوانان اهل ذوق و ادب را به شناختن فرهنگ غني گذشته فرا مي خواند . او معتقد بود که تنها از يک طريق مي توان در عرصه هاي مختلف موفق شد ، آن هم توسل جستن به بزرگان آن عرصه است . اين بود که وي انديشه ي سرودن تذکره اي منظوم در مورد شعر فارسي را در ذهن خود پروراند . اين تذکره ي ارزشمند ، تابستان 1371 توسط سازمان مطالعه و تدوين کتب علوم انساني دانشگاه ها ( سمت ) به چاپ رسيد. اين منظومه از 27 بند يازده بيتي و در قالب مثنوي ، اما به صورت ترجيع بند سروده شده که ترجيع مثنوي به اين شکل تاکنون در ادبيات فارسي سابقه نداشته است . در اين تذکره فراز و نشيب هاي شعر در طول تاريخ به اختصار بيان شده و نام بيش از دو هزار شاعر   پارسي گو از آغاز پديدار شدن شعر پارسي تا دوران معاصر گنجانده شده است . در تمام ابيات اين منظومه که« ستيغ سخن» نام دارد ، مخاطب، خود شعر مي باشد . به هنگام ذکر ويژگي هاي هر شاعري ، به مقتضاي اهميت و شهرت او ، ضمن اشاره به آثار و القاب و حوادث مشهور زندگي وي با همان لحن کلام و سبک بيان و حتي نوع واژگاني که معمولاً وي به کار مي برده ، از او ياد شده است . در اين مجموعه ، هدف از قرار دادن نام شاعران در کنار يکديگر ، تنها به نظم درآوردن آن ها نبوده است  بلکه ميان نام ها و کلمات چنان ارتباط نزديک و تنگاتنگي وجود دارد که در بسياري ازموارد شگفت انگيز و باور نکردني است .   در ميان قله نشينان« ستيغ سخن» ، شکوه آسماني لسان الغيب، استاد مرداني را به گونه اي ديگر مجذوب مي ساخت . او حافظ را در غزل، حماسه اي جاودانه مي داند که در ميدان سخن ،گُردي بي همانند است و راه را بر تمامي سواران عرصه ي انديشه تا هميشه ي تاريخ بسته است و نقش او را در پهنه ي ادب درخشان پارسي ، مانند نقش رستم در گستره ي شاهنامه مي داند . مرداني با غواص خرد، در ميان گرداب جنون مي رود و در آن ميان ، دُِِِِرّ درياي غزل را مي يابد که در صدف نام حافظ است . و چنان به عمق عالم ملکوتي اين رند صافي صفات ، راه يافته که مي بيند وسعت يک گام او از آسمان تا زمين است : دوش مي رفتي و با خلوتيان ملکوت آسمان تا به زمين وسعت يک گام تو بود وي هر گاه مي خواست از دريچه ي نگاه ديگران به تماشا بنشيند ، خود را چندان خشنود نمي يافت و بر اين عقيده بود که هيچ يک از نسخه هاي ديوان حافظ که در حال حاضر موجود است، به تنهايي روح تشنه ي ارباب ذوق را سيراب نمي کند . از اين رو در پي آن شد تا حافظانه ترين مجموعه اشعارش را فراهم آورد و با توجه به زبان ، انديشه ، زيبايي هاي لفظي و معنوي و ديگر هنر نمايي هاي خاص او به گزينش نهايي در سروده هايش دست يابد . حاصل اين تلاش و پژوهش، انتشار کتاب  «حافظ از نگاه مرداني» در سال 1375 بود که توسط نشر صدا به چاپ رسيد . جالب اين است که وي اولين اديب سرزمين فارس است که به تصحيح ديوان حافظ پرداخته است و بنا به گفته ي کارشناسان و اهل فن، کمتر کسي به اندازه ي او به اسرار و ظرافت هاي زباني شعر حافظ آشنايي داشت . به طوري که گاهي به ژرفاي انديشه اش نفوذ مي کرد و زيرکانه از روي گوشه اي از راز سر به مهرش پرده را کنار مي زد . و اکنون  بسيار جاي تأسف است که چرا تفسيرهاي ارزشمند و بکر و دقيق او در جايي به ثبت نرسيده است . شايد تقدير چنين است که حافظ نيز هميشه نامکشوف و دست نيافتني باقي بماند . استاد نصرالله مرداني خصايل انساني برجسته اي داشت . او فقط غزلسراي حماسه و عشق نبود ، بلکه انساني بزرگوار ، وارسته و رئوف بود و تنها غزل نيست که وامدار نگاه عاشقانه ي اوست ، افراد بسياري نيز ، مديون کمک ها و محبت هاي پنهان و آشکارش هستند . با اينکه بارها توسط صرافان گوهر نا شناس يا مغرضاني که نمي توانستند شاهد پيشرفت هاي روز افزون او باشند ، مورد انتقادات بي پايه و اساس قرار مي گرفت ، هيچ وقت متقابلاً واکنش نشان نمي داد . او خوب بودن را خوب آموخته بود و بزرگ تر از آن بود که بخواهد ، بدي را با بدي پاسخ دهد : خوب ماندن زتو آموخته ام خوب را خوب صدا خواهم کرد وي معتقد بود که قضاوت در مورد آثار هنري را بايد به عهده ي زمان گذاشت ؛ هنگامي که غبار زمان معاصر فرو بنشيند ، دست حقيقت ، آشکار مي کند که چه کسي ماندگار خواهد شد و به گفته ي خودش : کار اين محکمه ، تاريخ به فردا افکند استاد مرداني هيچ گاه تحت تأثير موضع قدرت قرار نمي گرفت . او عاشق کارهاي فرهنگي بود و هميشه سعي داشت سطح دانش و بينش خود را ارتقاء دهد و نمي خواست در حد يک شاعر غزلسرا باقي بماند . بسياري از اوقاتش را با مصاحبت با انديشمندان و صاحبنظران رشته هاي مختلف مي گذراند و گاهي هر بيت از اشعار او حاصل ساعت ها گفت و گوي حکيمانه بود . تعداد زيادي از اشعار او حاوي انديشه هاي بلند انساني و فلسفي است که گاه آن ها را با لطافت عرفان مي آميخت : اگرچه زاده ي لبخند يک سحر گاهيم غروب گمشده در سايه هاي کوتاهيم مسافران زمينيم در قطار زمان که تا هميشه ي هستي غريب در راهيم و هنگامي که نوبت به عشق مي رسيد ، چنان زيبا اين گوهر دردانه را به تصوير مي کشيد که به سختي مي شد تصور کرد او همان شاعر ي است که آن اشعار سراسر حماسي را سروده است : تا زِتار نفسم نغمه ي هو مي ريزد دلم از هيمنه ي عشق فرو مي ريزد گرچه لب بسته ام اي عشق به آهنگ سکوت حرف هاي دل من از لب او مي ريزد مجموعه ي اين اشعار را به همراه گزيده اي از ديگر مجموعه هاي شعرش در کتاب« قانون عشق» به چاپ رساند تا نشان دهد که چگونه توسن سرکش عشق ، رام قوانين مخصوص به خود مي باشد . صرف نظر از توانايي  هاي منحصر به فردي که از استاد مرداني ياد شد ، عشق و علاقه ي او به آستان مقدس خاندان عصمت و طهارت، از برجسته ترين ويژگي هاي شخصيتي اش است که ماحصل اين عشق خالصانه  انتشار مجموعه  «چهارده نور ازلي» است که در آن گزيده اي از اشعار او در مدح و ستايش حضرت باري تعالي و اهل بيت (ع) قرار دارد که به همت نشر شاهد در سال 1381 به چاپ رسيد و به همه ي ارادتمندان خاندان پيامبر (ص) تقديم گرديد . وي در همين مسير درصدد برآمد که طي تحقيقي پر دامنه و سنگين کليه ي اشعاري را که در طول تاريخ توسط شاعران مختلف درباره ي چهارده معصوم سروده شده است ، شناسايي و گردآوري کند و در قالب يک دايرة المعارف، دست به انتشار آن ها بزند . اين اثر ، کار بسيار مهمي به شمار مي رفت که انتشار آن مي توانست تأثير زيادي در تاريخ ادبيات ايران به جا بگذارد . زيرا بسياري بر اين عقيده اند که مذهب شيعه و ادبيات آن در ايران از زمان صفويه و اشعار عاشورايي از زمان محتشم کاشاني آغاز گرديده است . نشر اين دايرة المعارف مي توانست نشان دهنده ي دنياي عظيم ادبيات مذهبي ايران در قرن هاي دوم و سوم و بعد از آن باشد و نظر بسياري از مورخين ، نويسندگان خارجي و صاحبنظران را تغيير دهد . وي مدت مديدي بود از درد شکم رنج مي برد، ولي به آن توجه نمي کرد . او  اين درد مزمن را تحمل مي کرد تا اين که درد شکم وي آن چنان شدتي يافت که ديگر تحمل پنهان کردن آن را نداشت و نتوانست مانند هميشه بي تفاوت از کنار آن بگذرد . همسرش به اصرار ، او را به بيمارستان رساند و پس از چند مرحله آزمايش ، او و خانواده اش با حقيقتي بسيار تلخ و دردناک مواجه گشتند . چه کسي مي توانست باور کند که يک توده ي بزرگ سرطاني قسمت زيادي از روده ي او را احاطه کرده است . او با مراجعه ي دير هنگام به پزشک ، ريسک بسيار خطرناکي را در مورد زندگي خود آنجام داده بود و بايد هر چه سريع تر تحت يک عمل جراحي قرار مي گرفت . او مي دانست که درماني براي يک توده ي سرطاني بدخيم آن هم هنگامي که اين قدر رشد کرده باشد ، وجود ندارد و بايد خود را آماده ي رفتن به يک سفر برگشت ناپذير کند . شايد سخن گفتن در مورد مرگ ، با آرامش و اطمينان ، کار چندان سختي نباشد، اما عملاً با آن مواجه گشتن چنان وحشتي بر وجود انسان حاکم مي گرداند که همه ي اندام به لرزه مي افتد . اما مرداني شب قبل از عمل جراحي با خونسردي کامل به سراغ نوشته هايش رفته بود و کارهاي نيمه تمامش را مرتب مي ساخت. او با شهامتي باور نکردني ، ابهت مرگ را به سخره گرفته بود و با آرامش مخصوص خودش مي گفت : " هر قدر ديگر هم عمر کنيم باز لحظه ي مرگ همين احساس به ما دست مي دهد که حالا داريم . چند کيسه ي برنج بيشتر خوردن ، ارزش ناراحتي ندارد " . عمل جراحي ظاهراً     موفقيت آميز بود، اما بيماري وي چيزي نبود که بتوان آن را با يک عمل جراحي ريشه کن کرد . به همين دليل به تناوب دوره هاي دردناک و طاقت فرساي شيمي درماني را تجربه مي کرد . در اين مدت همه ي قواي جسمي اش تحليل رفت و مرداني ، شاعر جنگ و انقلاب ، سراينده ي حماسه هاي جاويد اين مرز و بوم ، راوي «خون نامه ي خاک» و« قيام نور»، کسي که صداي پر صلابت اشعارش هنوز در گوش مردم طنين انداز است ، خسته و تکيده بر تخت بيمارستان افتاد و چشمانش به قطره هاي داروهاي شيميايي که آرام آرام از شيشه ي سرم پايين مي افتاد ، دوخته شده بود . قطراتي که شايد مرداني دانه دانه آن ها را شمرد و هر لحظه که يکي از آن ها فرود مي آمد ، براي او به اندازه يک سال مي گذشت .با اين حال ، هيچ گاه از درد و ناتواني شکوه نمي کرد. چيزي که او را نگران مي ساخت هجوم مرگ بار سلول هاي سرطاني نبود ، بلکه نگراني اش از اين بود که نکند شدت درد بتواند بر تحمل وشکيبايي اش فايق آيد و لحظه اي برسد که نتواند خداوند را در آن ، شکر و سپاس گويد . او مغرورانه ابهت هولناک سرطان را ناديده مي گرفت و باز از جاودانگي و راز ماندگار شدن سخن مي گفت . از اين رو در سومين همايش چهره هاي ماندگار ، هنگامي که براي تقدير به روي سن دعوت شد ، با خواندن يک دو بيتي ، همه را متحير ساخت : اي تمام عاشقي در نواي ماندگار از دل آيد برون هر صداي ماندگار در نگاه زمان جاودانه ديده ايم جاودان مانده اند چهره هاي ماندگار وي در تمام لحظاتي که از بيماري رنج مي برد، چشم اميد به يک نقطه دوخته بود و با همه ي وجودش به آن عشق مي ورزيد . نقطه اي از جهان که انگار از روز نخست ، سرنوشت وي با آن در آميخته بود . آري ، مرداني کسي که هميشه از شهامت و شهادت    مي گفت و راوي نبردهاي مردانه و دلاورانه بود ، اکنون قهرمان عاشقانه ترين حماسه ي جاويد را برگزيده بود تا هستي اش را که يک روح بلند و بي تاب بود ، غرق در عشق او کند . هر چه بيشتر، بيماري، جسمش را تسخير مي کرد ، روحش آزادتر و عاشق تر مي شد و آرزوي زيارت مرقد مطهر معشوقش در کربلا او را بي تاب تر مي ساخت . او حسين (ع) را از دريچه ي ديگري مي ديد. از نگاه او اين حسين نيست که تشنه ي آب فرات مي باشد، بلکه اين فرات و همه ي آب هاي دنيا هستند که تشنه ي لب هاي حسين (ع) و شرمنده ي ايثار علمدارش هستند . از نگاه او حسين (ع) ، نه تنها هيچ وقت نمي ميرد، بلکه مرگ هرگز به حريم حرمش راه نمي يابد و هر جا که نشاني از او ببيند ، چالاک مي گذرد . بود لب تشنه ي لب هاي تو صد رود فرات رود بي تاب کنار تو عطشناک گذشت مرگ هرگز به حريم حرمت راه نيافت هر کجا ديد نشاني زتو چالاک گذشت آب شرمنده ي ايثار علم دار تو شد که چرا تشنه از او اين همه بي باک گذشت محرم 82 از راه رسيد . حالا ديگر نمي شد هيچ جاي بدن او را پيدا کرد که درگير بيماري نباشد .تنفس، وضعيت بسيار بدي پيدا کرده بود و پزشکان او شمارش معکوس راآغاز کرده بودند . او ديگر نه تواني براي ناله کردن داشت ، نه براي اشک ريختن و نه حتي براي نفس کشيدن . تنها چيزي که به قوت خود باقي بود و حتي شدت بيشتري يافته بود ، عشقش به حسين و آرزوي زيارت کربلا بود اما با اندکي تحرک ممکن بود که تنفس وي قطع گردد. از طرفي ، اتفاق ديگري رخ داد که به کلي اميد همه از سفرش به کربلا قطع گرديد . روز عاشورا با انفجار چند بمب در کربلا تبديل به يک عاشوراي خونين گرديد و همين امر باعث شد که مرز بين ايران و عراق ، به دليل مسايل امنيتي ، از دو طرف بسته گردد. اکنون مرداني مانده بود و درهاي بسته ، جسمي در بستر احتضار افتاده ، فرصتي اندک که هر لحظه ممکن است به پايان برسد و يک آرزوي بزرگ که بر دلش سنگيني مي کند . شايد شرايط جسمي وي ، هر کس ديگري را به حالت اغما فرو مي برد ، اما او عاشق بود و يک عاشق ، هيچ وقت به خواب نمي رود . سرآن جام تمام قدرت جسمي و نيروي بدني اش را به کار گرفت و يک کلمه را بر زبان جاري کرد : «يا حسين .» اين تنها کلمه اي بود که زبان او ، از اداي آن عاجز نگرديده بود . اما شرايط به گونه اي بود که ديگر از دست هيچ کس کاري بر نمي آمد . بهار او که در خزان پدر به بالينش رسيده   بود ، ناباورانه دريافت که فروغ چشمان پدر رو به خاموشي مي رود و شايد بر دل فرزندش حسرت آغوش گرم پدر بزرگ باقي   بماند . حالا که محمد مهدي با زبان کودکانه ي خود مي توانست پدر بزرگ را صدا کند ، پدر بزرگ توانايي جواب دادن را نداشت و تنها نگاه هايش بود که عشق و محبت او را نشان مي داد . اکنون ديگر ، چشمان نگران بهاره و ديگر فرزندانش به او دوخته شده بود تا ببينند کدام يک از دم هاي او بازدمي نخواهد داشت .  اما براي پدر بسيار تلخ بود که بر روي تخت بيمارستان ، جان سپارد . حدوداً ساعت يازده شب بود که ناگهان تلفن همراه وي به صدا درآمد. صداي گرم دکتر حداد عادل شنيده مي شد. يک دوست قديمي که نگران حال او بود . اما اين بار نمي خواست مانند هميشه جوياي حال مرداني باشد . او اين بار مي خواست خبر دهد که هماهنگي لازم براي خروج وي از مرز آن جام شده و همه ي مشکلات به طرز معجزه آسايي حل گرديده است . با شنيدن اين خبر جاني دوباره در جسم مرداني دميده شد و به همراه همسر و دامادش آماده ي آن جام اين سفر شد . کاروان کوچک او حدوداً ساعت دوازده شب، بيمارستان را به مقصد سرزمين دوست ترک کرد و اشک چشمان دوستدارانش بدرقه ي راهش گرديد . کالبد تکيده و نزار او ، با همه ي درد و رنجي که تحمل مي کرد، به عنوان آخرين وظيفه در قبال روح بزرگ عاشقي که امانتدار آن بود کوشيد که هر طور شده تاب بياورد تا او را به بزرگ ترين آرزويش برساند . عصر فرداي آن روز مرداني به سرزمين رؤيايي آرزوهايش رسيد و اکنون لحظه ي وصال فرا رسيده بود . آري ، وصال؛ بدون هيچ تعارف و تکلفي براي اين لحظه بايد کلمه ي وصال را به کار برد و هيچ کلمه ي ديگري نمي تواند حق مطلب را ادا کند . اين که درخانه ي دوست بين او و معشوقش چه گذشت ، هيچ کس نمي داند.تنها مي توان گفت که پس از اين وصال ديگر برايش جهان و هر چه در آن است، کمترين ارزشي نداشت . او نيامده بود تا حسين (ع) را زيارت کند و دوباره به همان دنياي قبلي برگردد. او آمده بود تا به عشق حسين (ع) و کنار حسين جان بسپارد . از اين رو هنگامي که مي خواستند او را از کربلا خارج کنند ، ديگر طاقت نياورد و در مقابل حرم مطهر حسين (ع) روح بي تابش حصار خاکي تن را شکست تا براي هميشه در جوار حسين (ع) که آسماني ترين بهشت زميني اش بود ، باقي بماند ، حالا مي توان فهميد که چرا مي گفت : هر جا نواخت چنگ محبت نواي دل آهنگ ني نوا ز نوا مي برد مرا همان روز ، يعني روز هفدهم محرم مصادف با نوزدهم اسفند 82 کاروان مصيبت زده ي او ، جسم بي جانش را به وطنش منتقل کرد و در حالي که پيکرش در مقابل مردم قرار گرفته بود ، شبنم کوچکش با صدايي بغض آلود خواند : بابا چرا ترانه ي غم ساز کرد و رفت بر روي دل دريچه ي غم باز کرد و رفت هر قدر دام و دانه نهادم به راه او آخر دو بال بسته ي خود باز کرد و رفت مرداني که پنجاه و ششمين محرم خود را در کربلا سپري کرده بود ، اکنون به زادگاهش بر مي گشت تا مورد استقبال همشهريانش قرار گيرد و کازرون ، شهري با ريشه ي فرهنگي بسيار عميق ، شهري که سلمان فارسي را بدان جا منتسب مي دانند ، شهري که زادگاه سعدي شاعر بلند آوازه ي ايران مي باشد و اکنون ، شهري که نصرالله مرداني از آن جا ظهور کرد و در وصف آن شعر سرود ، خود را  آماده ي برپايي مراسمي عظيم مي کرد . او به کازرون بر مي گشت تا بر روي امواج درياي دست ها ، به سمت جايگاه ابدي اش به حرکت در آيد و چه قدر زيبا خودش اين لحظه را از قبل پيش بيني کرده بود : با رقص صوفيانه بر امواج جذبه ها تا بحر بي کرانه ي لا مي برد مرا مرداني مانند يک قهرمان به خاک سپرده شد و حکايت کربلاي عجيب او در ميان مردم، دهان به دهان روايت گشت . او عاشقانه زيست و مرگش عاشقانه تر از زندگي اش بود . او به حرمي وارد شد که مرگ هرگز به حريم آن راه نمي يابد. پس تا هميشه ي تاريخ نامش جاودان خواهد ماند .

هرگز نميرد آن که دلش زنده شد به عشق

 ثبت است بر جريده ي عالم دوام ما

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 22:4  توسط   |